X
تبلیغات
دوستت دارم ...
باز دیدمت  در خواب وخیالم 

        چه کنم از دست این دلم

وای برمن که فکر میکردم که عشق بد است

وای به حالمان شد

باخود میگفتم عشق کجا ومن کجا

شاید باز باشد راهی جدا

جدا از اینکه از این درد فرار کنیم

رفقایم می گویند برویم به مغزهایمان رنگ دگری دهیم

چطور توانم همچنین درد را فراموش کنم

دوستت دارم

همه ی دنیایم تویی

تو را میبینم خوشحال میشم

اما یک خورده ازم دور شوی اشک هایم جاری میشود

وای به حال من که فکر میکردم عاشقی را باید کشت

ای وای مردیم و زندگیمان رفته بر باد

خودمان را سپردیم دست آب

وای به حال و روزمان که از دست رفت

فکر جوانی ام را پریود یک دختر برد

ای وای...

ای وای...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 10:38  توسط shahriyar  | 

..♣♣….•*´•.♥.•`*•.¸¸¸¸.•*´•.♥.•`*•…♣♣
♣♣*´•.♥.•`دل نوشت های پسر شمالی´•.♥.•`*♣♣
..♣♣….•*´•.♥.•`*•.¸¸¸¸.•*´•.♥.•`*•…♣♣
♣♣*´•.♥.•`دل نوشت های پسر شمالی´•.♥.•`*♣♣
اون روزهای عاشقونه مال تو این شب های بی قراری مال من

♥یه روز تو از اینجا میری میشکنه تنها دل من♥

♥ نذار بهت عادت کنم جدایی سخته گل من ♥

♥تو که نمیمونی پیشم داغتو رو دلم نزار ♥

♥نذار بهت عادت کنم تا که جدایی سخت نشه ♥

♥نهال عشق و بسوزون تا یه روزی درخت نشه ♥

♥ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب و خیال ♥

♥قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال ♥

♥نمی شه این پله ها رو دو تا یکی کرد و رسید ♥

♥دیوار سنگه بینمون نمی شه دیوار رو ندید ♥

♥ نذار بهت عادت کنم ♥
..♣♣….•*´•.♥.•`*•.¸¸¸¸.•*´•.♥.•`*•…♣♣
♣♣*´•.♥.•`دل نوشت های پسر شمالی´•.♥.•`*♣♣
..♣♣….•*´•.♥.•`*•.¸¸¸¸.•*´•.♥.•`*•…♣♣
♣♣*´•.♥.•`دل نوشت های پسر شمالی´•.♥.•`*♣♣

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 10:24  توسط shahriyar  | 

نشاط انگیز و ماتم زایی ای عشق

            عجب رسواگر و رسوایی ای عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 10:21  توسط shahriyar  | 

رفتی و ندیدی که محشر کردم

با اشکام کله روستا رو تر کردم

روز به روز دلمو به تو نزدیکتر کردم

کجا بودی ندیدی دیگه چه ها کردم

رفتم به روی تپه بانگ زدم و فریاد کردم

اسمتو رو باصدای بلند صدا کردم

منو ندیدی

حتی صدایی که کردم هم نشنیدی

با خودم گفتم :کجایی؟

گفتم:می دونی که عشقمو از خاطر بردی؟

گفتم:آری فراموش کردی

گفتم:نه من تورو فراموش نکردم

به پشت سرت نگاه نکردی و رفتی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 12:36  توسط shahriyar  | 

درسکوت دادگاه سرنوشت

عشق برما حکم سنگینی نوشت

گفته شد دل داده ها از هم جدا

وای بر این حکم و این قانون زشت

*********

دورم ز تو ای خسته خوبان چه نویسم؟
 

من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم؟
 

ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد
 

با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 12:26  توسط shahriyar  | 

 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 18:9  توسط shahriyar  | 

سلام خدا منم همون مزاحم همیشگی

به درگاه تو دعا میکنم و تا حاجتم را برآوری

خدایا تو که میدانی؟

تو که از دردم خبر داری

فقط تو میدانی

فقط تو از حاجتم با خبری

پس تو را می ستایم

و از تو طلب کمک میکنم

و بدان که دل تنگم

دل تنگه این زمانه

و تورو سپاس میگویم

و به تو میگویم

دوستت دارم

خدایا....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 17:54  توسط shahriyar  | 

آسمون دلم گرفته

آسمون دلم عجیب گرفته

دلم می خواد گریه کنه

اما غرورش کجا رفته

آسمون ببار

آسمون عین اشک های زیبایش ببار

تا شاید کمی دلم آرام بگیرد

آسمون

ای آسمون

ای زیبای زیبایی ها

خیلی قشنگ است

می بینی آسمون

پروانه ها را می گویم

آن ها هم زیبایند

چون نقاش زیباست

گل ها را می بینی

آن ها هم زیبایند

دریا را بنگر

به آبش بنگر

به راه بی پایانش بنگر

بنگر و شکر کن نقاش را

ببین دوستمان دارد

که همچنین نعمتی به ما داده است

راستی آسمون خانه ای خریدم

بدون در بدون پنجره بدون پرده

ناگهان کبوتر سفیدی می آید

بر روی دوش من می نشیند

یاد آن روزت میوفتم

همه هستن فقط جای تو خالیست

اگر م دانستی که دلم چقدر گرفته است

هیچوقت تر کم نمی کردی

بوی تو به مشامم میرسد

تا حالا کجا بودی

حالا که اومدی وقت ما اندک

آسمون هم بارونیست

زیبا چشم تو شعر است

چشم تو شاعر است

من دزد چشمان تو هستم

آسمون ببار فقط تو از دلم خبر داری

پس ببار

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 12:0  توسط shahriyar  | 

شبا از کنار خونتون رد می شم  تا تورو سر بالکنت ببینم

تو اون بالا من این پایین 

در مقابلت زانو بزنم و بگم 

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 11:35  توسط shahriyar  | 

منم که تا تو نخوابی نمی‌برد خوابم
تو درد عشق ندانی، بخواب آسوده

ز ریشه کندن این دل تبر نمی‌خواهد
به یک اشاره می‌افتد درخت فرسوده

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 10:26  توسط shahriyar  | 

 عکس های عاشقانه Love جدید و زیبا  www.jazzaab.ir

                          کی میدونه معنی کلمهloveچیه؟

                 کی میدونه معنی اصلیش چیه؟

                                       کی میدونه زندگی همراه با این کلمه چه معنیه؟

                      کی میتونه روزی صد با این کلمه رو تکرار کنه اما ندونه معنیش چیه

(دوست داشتن) درسته اینه

                                            اما یه دنیا مفهومه

    یه دنیا خاطره

                                     یه دنیا خوبیه

                                                     ایا این کلمه برای هر کی به کاره

               نه...نه این کلمات توسطه قلبه

                                      این دستورات همه از قلبه

 عقل اینجا هیچ کارست

                       این دل یه انسانیه که داره میمیره

داره دیوونه میشه

                         روز به روز داره تیکه تیکه میشه

خدایا  تو رو به بزرگیت

                         تو رو به کمال پادشاهیت

قسم می خورم

                         عاشقی بد دردیست

                

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 10:2  توسط shahriyar  | 

 

      عكس جالب

نمیدانم بیداری یا خواب

دارم برات دعا میکنم

دلت میخواد برات چی دعا کنم

دارم میگم ای خدا  قربون اون کرامتت

قربون اون بزرگیت

تو  درد دل منو میدونی

راز هایم را با تو میگویم

تا شاید او را ببینم

بدونه منو به چه دردی دچار کرد

بدونه که عاشقش هستم و براش میمیرم

.....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 20:49  توسط shahriyar  | 

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.

  خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

  به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

  دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

  در آواز شب اويز هاي عاشق؟

  در چشمان يک عاشق مضطرب؟

  در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

  دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

  و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.

  اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز
  بخوانم.

  کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

  مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
  دنيا نيايند.

  مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

  مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو
  هديه نشود.

  دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

  دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

  دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

  دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.

  دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

  دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 20:22  توسط shahriyar  | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 20:19  توسط shahriyar  | 

تقصیر من بود
 
که سراغ سایه را از خورشید می گرفتم
 
و سراغ تو را
 
از وسعت دور دریاها
 
سراغ قدم هایت را از راه هایی می گرفتم
 
که هرگز تو را
 
حتی به خواب عبور هم ندیده بودند
 
تقصیر من بود
 
که نامت را با عطر ستاره
 
بر بالش شب می نوشتم
 
تا آسمان خواب هایم
 
بوی تو را داشته باشند
 
تقصیر من بود
 
که برای آمدنت فال می گرفتم
 
نباید گره خیال را و خاطره را
 
از حقیقت تلخ روزمرگی ها باز می کردم
 
که رویای آفتابی تو
 
برای یک عمر عاشق ماندنم
 
کافی بود !!!
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 14:4  توسط shahriyar  | 

دلتنگت که مي شوم 

پريشانت که مي شوم 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 13:35  توسط shahriyar  | 

دارم میمیرم

.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 12:28  توسط shahriyar  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 12:23  توسط shahriyar  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 12:21  توسط shahriyar  | 

 

 

 

دلم برای كسی تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهمانی گل های باغ می آورد

وگيسوان بلندش را

     - به بادها می داد

و دست های سپيدش را

     - به آب می بخشيد

دلم برای كسی تنگ است

كه آن دونرگس جادو را

به عمق آبی دريای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای كسی تنگ است

كه همچو كودك معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی خود را

     - نثار من می كرد

 

دلم برای كسی تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

و در جنوب ترين جنوب

     - درهمه حال

هميشه در همه جا

     - آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و

     - پيوسته نيز بی من بود

و كار من زفراقش فغان و شيون بود

كسی كه بی من ماند

كسی كه با من نيست

كسی ...

      - دگر كافی ست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 11:53  توسط shahriyar  | 

اندكی نفهمی عطا كن،كه راحت زندگی كنیم!

      مردیم از بس فهمیدیم و به روی خودمون نیاوردیم...! 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 11:40  توسط shahriyar  | 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 
دنبال وجهی می گردم
که تمثیل تو باشد
زلالی چشم هات
بی پایانی آسمان
مهربانی دست هات

...
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 11:38  توسط shahriyar  | 

هرچه باشی خوب یا بد دوستت دارم

غزل آغاز شد شاید بدانی دوستت دارم

که حتی لااقل اینجا بخوانی دوستت دارم

ز دل بر خاستم تا در غزل باران احساسم

نپنداری که من تنها زبانی دوستت دارم

از اوج چشمهایت جرائت پرواز می گیرم

زمینی هستم اما آسمانی دوستت دارم

تو را جان می فشانم اگر هزاران بار جان گیرم

هزاران بار با هر جان فشانی دوستت دارم

قسم بر لحظه اعدام بر رگبار مژگانت

به آن زخمی که بر دل می فشانی دوستت دارم

زدی آتش به جانم با کلامی آتشین اما

بدان من با همه آتش بجانی دوستت دارم

درون آیینه با یک نگاه ساده می فهمی

که تنها آنقدر که دلستانی دوستت دارم

به عاشق ماندن و تنهایی و پژموردگی سوگند

که تو حتی اگر با نمانی دوستت دارم

غزل پایان گرفت و من در اینجاخوب می دانم

بدانی یا ندانی جاودانی دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 9:43  توسط shahriyar  | 

 عزیز راه دورم با من باش ، در کنارم باش و تا ابد همسفرم باش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 9:30  توسط shahriyar  | 

 

یه احساسی به تو دارم یه حس تازه و مبهم
یه جوری توی دنیامی که تنها با تو خوشحالم

یه احساسی به تو دارم شبیه شوق و بیخوابی
تو چشمات طرح خورشیده تو این شبهای مردابی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 9:19  توسط shahriyar  |